تنها نگاه

چقدر فاصله تنهاست .... هیچکدام ازما با آن نیستیم

بعد از بیش از دو سال !!! چه با هیجان و شوق و بغض خاصی دارم مینویسم الان ! خیلی زندگی عجیبه ! حدود هشت سال پیش این وبلاگ رو زدم . شاید بیشتر حتا ! سه سال و نیم فعال بودم توش و خونه دومم بود بعد از اتاقم . اما اتاق های مجازی و شیک تر اما تهی تر و نا اصیل پرت و پلام کرد بین دنیایی از حاشیه و درد سر و پبچیدگی . چقدر سخت بود . چقدر سخته این هیاهو ها ی مجازی و این بی رونقی وبلاگ های شخصی ما معمولی ها ! 

الان اینجا خالیه خالیه. هیچ کسی نیست و هیچکسی نمیخونه . چه عااالی ! پامو دراز میکنم وسط اتاق دوست داشتنی و پر خاطره و پر بغضم و حرف میزنم !!! 

+نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱ساعت۸:۳٦ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

  اینجا تخته شد ... یک اسباب کشی به خونه ای جدید ... 

 

farazamini.blogspot.com


+نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٥ساعت٩:٢٥ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

لحظه هایی همش دنبال یه فضای خلوت میگردی... 

جایی که هم اعلام حضور کنی هم کمتر کسی نگاهت کنه..

این وبلاگ حکم بالکن کوچیک و پرحسی رو داره که توش آرووم سیگار بکشم و به دودش خیره شم...

مثل ِ آسمون خلوته برای من ِ بلند پرواز....

.....

اینقدر خستم که نای دوباره ساختنم را ندارم...

اما راضی ام از خودم... 

 

. . . 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳ساعت۱۱:٥٦ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

یه روز هایی هست خیلی نزدیکی...

خیلی هم دلتنگ برای همین روز هات...

حس های مبهم دوست داشتنی...

با خستگی هایی که کم کم و با احتیاط زمین میذاریشون...

روزها و شب هام با تو خوبه...

و آینده ی قشنگی رو میسازیم با این ها...

.................

خیلی دلتنگ دوستانم....

دلتنگ جاهایی که با آشوب و لحظه هایی که با نفرت از دنیا گذروزندم

اما از فردایی که خداحافظی کنیم ...

میخوام دوستشون بدارم...

و عاشق تر باشم ...

برای جفتمون...

..................

سال 92 شروع شد و مبارک شما باشه ...

و عاشقانه ...

و پر نتیجه ...

. . . 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٥ساعت۱٠:٢٩ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

جغد هارو دوست دارم ....

اما مرد !! 

بیا شبی کنارم بخواب... 


+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ساعت۱۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

کاش کمی بیشتر میشناختمت.... یکم روحیاتت رو توی مغزم حل میکردی..... کاش بدی ها و خوبی های این رابطه رو واضح تر نشون میدادی.... 

ای کاش یه نرده بوم میذاشتی برام تا میشد از بالا ببینمت گاهی... 

یه روز هایی یه جاهایی باید خودتو بدری... ناخون هاتو بلند کنی و روحت رو خراش بدی...

باید بچرخی تو وجودت ....یه چیز هایی هست آزارت میده " لعنتی کجای این دنیا شبیه تفکراتته ؟؟ یه چیزی خرابه.. تو اشتباهی شدی ! "

آره اصن قضیه همینه.... اشتباهی شدی... اشتباه کردی و اشتباه کردی و دنیا رو برعکس کشیدی... مردم رو در نظر نگرفتی که اشتباه کردنت براشون اهمیت داره.. که نمیخوان تو اشتباه کنی.... نمیتونن ببینن حد ها رو گذروندی... پاتو از گلیم کوچیک ِ اجدادت فرا تر گذاشتی به امید قدم زدن توی کوچه ای قشنگ تر... 

اینا یعنی اشتباه... یعنی راهت رو غلط انتخاب کردی... که کسی نبوده دیروز مثل تو فکر کنه آیا واقعا آسمان همه جا همین رنگه ؟ یا شن های ساحل مدیترانه روشن تره ؟ تو خواستی متفاوت باشی و انگار یادت نبود متفاوت یعنی "اشتباه "

تو اشتباهی شدی.... و دنیات به هم میریزه اگه از این همه اشتباه دست بکشی...

....

من ِ بدون اشتباهاتم چیزی نیستم .... من بدون ِ اشتباهاتم دیگر اشتباهی نیستم...

و کسی که اشتباهی نباشه عاقل ِ و عاقل ترسو..... 

این جسارت هایی که عاشقشونم به خاطر اشتباهی بودنمه.... 

پس من عاشقه تمام اشتباهاتم هستم...

من عاشق خودم ام.... 

. . .

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت٤:٢٤ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

یکی از رو یکی از زیر...

یکی از رو یکی از زیر...

یکی از رو یکی از زیر...

یکی دلتنگی یکی یک رنگی.... یکی من یکی غم.... یکی تو یکی بی تو ... 

شال بافتن یعنی عشق ...

یعنی یه جا هایی میخندی یه جا هایی بغض داری...

یعنی دلتنگی و برای حس کردنش لحظه لحظه هاتو به هم میبافی... 

شال یعنی روزی دلتنگی هاتو روی شونش میذاری...

خنده هاتو زیر گوشش میخونی... و عشقت رو حلقه میکنی دور گردنش.... 

بوسه هایی که به هر قسمتش زدی، یه روز به گردنش میرسه.... 

شال بافتن یعنی امید داری عاشقت باشه.... 

 . . .

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ساعت۱۱:٥٩ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

چه زیاد غریب شدیم.... 

اومدم تنها نگاه  آپ کنم.... دلم تنگش شده.... حرفام خشک شده.... حرفام بیش از 140 کاراکتر نمیاد.... بد اومد از خودم.... اه !

کاغذ؟ کاغذ !! چه غریبه شده بود برام !!!!

نقاشی هام چی پس؟؟؟؟؟؟؟ مدادم..... ای وای !

همه کاغذام درخت شده ....

نه دیگه..... باید نوشتن رو توبه کنم.... دست به کاغذ نزنم.... آه کاغذ ....! کاغذ !!

تمام برگ برگ نوشته هام خشک شد.... یعنی جنگل من خشک شد....

فکر نمیکنم کاغذ منو ببخشه.... تنها نگاهم شاید...

معاشقه ام با کاغذ حرام باشد..... اگر واژه ها جز تو را توصیف کند...

مرسی از درخت که خشک شد و حسرت نداد.... مرسی از کاغذ که خشک ماند و مچاله شد اما تنها نگذاشت...

 

"وقتی با تکه های بدنم پله می سازم، نمی دانم به مقصد امید داشته باشم یا به تمام نشدنم ...."

 

میشه خندید ؟؟

آره میشه... 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ساعت۱٠:٢۸ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()


یلدا بی تو به درازای تمام فاصله است....

مثل شبی سیاه که عقربه هایش روی دلتنگی خوابیده....

نه .... امشب سحر نمیشود....

---------------------------------------------------------------------------

کاش یلدایی برسه که کنارم باشی...

معنای انار را ترشی احساست

و  هندوانه را شیرینی لب هات 

به شب بدهد....

---------------------

فقط این حس دلتنگی رو بدزد....

ببر و دور بریز از لحظه های این شب طولانی...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۳٠ساعت۱۱:٢۳ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

خواسته هام عمق داره.... ساده نیست...

می خوام هوایی تازه تنفس کنم... هوایی که به جای دلتنگی تو توش نفس بکشی...

می خوام از بین این مجازی ها حقیقت بکشم بیرون... همه چیز اینجا دلگیره...

می خوام فرصت بگیرم از خودم... فرصت استراحت... فرصت جدا شدن...

توی قاب این روز ها نقش تو رو میخوام...

تایتانیک توی اقیانوس خیلی کلاسیکه... دلم یه جای شر و هیجان میخواد....

باید از این نشدن ها نق بزنم... گریه کنم و با شال سفیدم اشک هامو پاک کنم...

اما دلم عجیب دستای تو رو میخواد...

دوست داشتم عقربه های ساعت بودم و حرکت نمیکردم...

دوست داشتم هوا بودم و نمیگرفتم...

دوست داشتم  فاصله بودم و اتفاق نمی افتادم...

دوست داشتم عشق بودم و معجزه میکردم...

دوست داشتم یه ویرووس بودم و کینه هارو میخوردم....

دوست داشتم چشمای مادرم بودم و میدرخشیدم....

دوست داشتم ویالون بودم و مینواختم...

دوست داشتم کودک بودم و بستنی میخوردم...

دوست داشتم کنارت بودم و میمردم....

دوست داشتم زیر آب بودم و تاب بازی میکردم....

دوست داشتم ...

دوست دارم این عشق و دیوونگی رو...

دوست دارم این هیجان و زندگی رو....

دوست دارم که اینم و اینی...

دوست دارم باروون و آتیش و ...

که دوستم داری رو دوست دارم....

...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت۱٠:٢٥ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

برو به سوی مرداب... 

نگاه کن....

این عکس شبیه توست...

که آلوده شده به سکون ... 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٤ساعت۱٢:۳۱ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

خستگی  ها نمیره... خستگی توی تن من جا داره....

می خوام یادم بیاد.... که به دردی میخورم یا نه ...

چرا خوب نمیشم....

دیووونم و دیوونگی میکنم همیشه

دیوونگی با من به دنیا اومد....

با دیوونگی بزرگ شدم.....

همه مقایسم میکردن...

و میگفتن تو چه عین بقیه دخترا نیستی...

چه دیوونگی میکنی...

بعد عاشق شدم....

گفتن چه اینقدر دیوونه وار عاشقی...

هیشکی نفهمید چرا...

چرا همیشه تنهام...

چرا درد هامو نمیگم...

نه نمیگم...

من مظلوم نمایی نمیکنم...

فقط تنهایی رو حس میکنم

تنهایی رو زندگی میکنم...

فقط عاشقم...

عشقم رو نگه میدارم....

چون ...

....

...

.....

....

....

....

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٢ساعت۱۱:٢٠ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

روزایی که نمیشه یعنی روز هایی که سخته.... 

وقت هایی که نه میشه دل بست به داشته ها نه میشه از خودت دل ببری ...

انگار یه سری چیزا جلوی اشک هات رو میگیره... یه غرور ... 

و از اون ور یه دنیا دلتنگی برات بغض میسازه... 

نمیشه هم نوشت...! بنویسی از نوک انگشتات خون میچکه... 

عین خون های ماهانه درد داره... و بعد میبینی به خاطر درد کشیدن داری مینویسی...

میبینی کسی نمیخونه و با خیال راحت خون گریه میکنی ...

 و از نوک انگشتات درد میچکه ...

و ادامه میدی بدون فکر به روز هایی که نمیشده... 

وقت هایی که هی نمیشده...

...

ولی باور ندارم ... چطور روی این سه نقطه هام چیزی نوشته نمیشه؟

چی بین لحظه هام جا گرفته ... 

اصلن چی میشه که نمیشه ... 

...

امروز رو باز علامت میزنم " وقتی که نشد " 

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٥ساعت۱٠:۱۳ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

وقتی از همه جا خسته میشوی و بر میگردی آغوش عزیزت.... 

. . .

تو که دوری... آغوشت رو خواب می بینم... بوی تنت رو توی رویا تنفس میکنم... 

حتا اگر دست روی پیشانی ات گذاشته باشی از سردرد....

منی که دوستت دارد همیشه به یادت است.... 

حتا اگر. .

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٩ساعت٩:۱٦ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

می خوام بایگانی هامو رو کنم .... 

بریزمشون بیرون... 

پیش تو...

آماده ای تنها نگاهم....؟

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱٥ساعت٥:٠۳ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

یه روز هایی هست که دلگیره... بیخود و بی دلیل... یا با دلیل های بی مزه... 

مثل وقتی میمونه که خسته از همه جا و همه کس میخوایی عاشقانه غر بزنی... اخماتو بکشی تو هم .... با اینکه خسته و افسرده ای ... با اینکه توانی نداری ... حسی نداری....

میخوایی بد باشی... آره اصلا خیلی وقت ها میخوام بد باشم... میخوام با تو و همه کس بد باشم....

بعضی روز ها باید خوب نباشی به امید اینکه یکی خوب پیدا بشه..... یکی بیاد بگه خیلی بدی! خیلی بدی ! ولی هنوز یادمه اون روز ها خوب بودی! یادمه از این بد بودن ها فرار میکردی... 

هروقت میپرسی چته میگم نمیدونم.... در حالی که خوب خبر دارم.....

 

شنبه 13 آبان 91

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۳ساعت٩:٤٦ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

نمیدونم دارم زندگی می کنم یا نه.... چیزی برام اهمیت نداره جز گذشتن روز هام... جز اینکه شبم صبح بشه و با بیحالی  برم سرکلاس و با چند تا ادم سر و کله بزنم... تا آخرین لحظه تنبلی کنم و سعی کنم بپیچونم.... سعی کنم نفهمم داره دیر میگذره... با همه بد نبودنش کند میگذره... می خوام سر خودمو گرم کنم به رویا هام و دلخوشی هایی که خیلی خیلی دورن از من .... البته فکر نمیکنم حالت جدیدی باشه برام... فقط الان خیلی چیز ها خوب نشون میده... یا شایدم از یه وضعیت خیلی بد و پر دردسر و پر تشنج گذشتم که احساس آرامش میکنم... آره... فقط از بدتر رسیدم به بد.... ولی همینم میتونه خوب باشه... فرصت باشه خستگی در کنم...

همه چیز داره حوصلم رو سر میبره... همه چیز یک نواخته...  تنها چیزی که خوب و متنوع به نظر میرسه حال منه... توی روز هام یا خوابم یا توی خیابون در حال دویدن... چون زیاد تر از وقتم خوابیدم ... همه که بیدارن من می خوابم و وقت خواب بیدارم.... موقعی که عجله دارم با بیحالی قدم میزنم و دست خودم هم نیست  و وقتی که زمان زیادی دارم از روی هیجان میدوم...!!

چیزی که اذیتم میکنه تنها بودنمه.... همون تنهایی که سال هاست حس میکنم... بدون دوست ... بدون خوانواده... و بدون بودن کنار کسی که میتونه از تنهایی درم بیاره...

تنهایی یعنی عروسکت رو در آغوش بگیری و آخرین چیزی که از لای پلک های نیم بستت دیده میشه ، خنده تمسخر آمیز نزدیکانت باشه... 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٧ساعت٩:٥۸ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

تنها نگاهه من نمیر ! تنها نگاه ، تنها تو نگاههای عشق مرا میفمیدی هر بار که با بغض یا حرص از پشت مانیتور میخواندتان ، میخواندمان !  آری شما مجازی ها : از سفر هایش برایم بگوید !؟ می آمد پی آرامش !؟ میآمد پی فرار از هزار چیز ناچیز واقعیتها !؟ میآمد شوخ راه را ز تن پاک کند اما شما مجازی بودید !؟ آری !؟ میدانم بارها و بارها از دهانه ی همین وبلاگ شوق گرفت بپرد اما نشد ! بارها و بارها بغض کرد برای دردهایی که در واقعیت زیادند  و اینجا خالی نمیشوند فقط بدشکل تر میشون و گاها سبکتر ! هوایش را داشته باش تنها نگاه من ، او روزی باز بیشتر به این جا سر خواهد زد . نگران نباش . هوایش را داشته باش میآید ! ندایی که من میشناسم میآید تنها نگاه ، نترس . . . اینهمه نترس هربار که میام تو این جا مهمونت و برم این قدر نترسون منو و خودتو . او میآید . . . نترس مرد باش

امیر ش 2

-------------------------------------------------------

این ترس چیزی به من گفت ! از زبانی که بزرگ ترین غم ها و شادی ها...گلایه ها و درد ها را میشناسد... که میداند ...میدانم اینجا کجاست و با تنها نگاهم تا کجا دوستش دارم... باز نشانم داد هرجا ردی از عشق باشد تصویر لبخند ما حک شده...

میدانی عزیزترینم؟! زمان هایی هست... یا مکان هایی... یا اشخاص و رنگ هایی ... حتا صدا ها و رویا هایی ... که قداست دارند... که ترس داشتن ویژگی " خاص" بهشان داده... این وبلاگ مجازیه ترسناکی هست برایم.... بی هیچ تلاشی تمامی روز های قدیم و احساسات ناب گذشته را روی قلبم میگذارد....  می نویسم... بایگانی میکنم ... لبخند میزنم و می بندم صفحه را... 

این تنها نگاه من است و تنها را نمیشود تنها گذاشت... بدون نگاه سه نقطه ای ندارم و بی سه نقطه تنهام . . . 

نترس از من که روزی از روز ها می پرم.... از دریچه نگاهم.... تا با هم تنها شویم...

من ... تو ... و تنها نگاهم...

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٠ساعت۱:٤۳ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

باید خودم رو بذارم یه جایی

یه جایی بذارم و برم...

بغض ها رو هم بدم دستش

بگم فعلا برو...

تا یه شب دیگه  ...نزدیکای صبح 

جایی همدیگه رو ببینیم...

تمام ام رو ازش بگیرم

راهی رو به آخر خودم ادامه بدم...

و . . . 

کاش میشد خودم رو جایی... شبی .... جا بذارم....

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۳۱ساعت۱۱:٢۳ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

دلم برای اینجا تنگ شده

برای عمری که اینجا گذروندم...  از بچگی .... از پنج شیش سال پیش...

دلم برای خیلی از دوستام تنگ شده... اونایی که دیگه چشم به من و این وبلاگ ندارن...

دیگه ....

بگذریم... گله از خودمه که ترک کردم خاطراتم رو... و هنوز نمیدونم دلنوشته ها و درد هامو به کجا بردم...

به کجا جز اینجا... که دیگه منو خوب شناخته بود... که ساده بود... بی زرق و برق و حماقت

...

اما  قمست بد این گلایه ها حس دلگرفتی منه.... که بغض میکنم وقتی ...

دلشوره میگیرم... اینجا خیلی بیش از پیش معنا داره برام... یه جورایی دیگه منو می ترسونه....

از همون ترس ها...

.... چقدر دلم می خواد حرف بزنم... چقدر دلواپسم باز....

مرد خوب و مهربون من.. بیا اینجا... سر بزن به این فضای خاص و دلگیر من... دلم رد نگاهت رو می خواد... به سبک وبلاگ.... مثل همون روز ها که میدونی...!!

احساس میکنم قدیما با تمام درد هام شاد تر بودم....

میدونم دوستان و کسایی که بودن دیگه نیستن... با من نیستن...

اما اینجا بازم برام دوست داشتنیه... و تلخ... و دلتنگ.... 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۳ساعت۱۱:٠٢ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

دلم پرِِ از سختــ گیری ها.... از بیهودهــ ها....

از اتفاقات و آدمای بی معنیــ

گاهی خیال بافی میکنمــ  ، گاهی که نه..! همیشهـــ !

خودمو و زندگیمو گم کردمــ

توی رویاییــ که دیگه نمیدونم درسته یا ....

توی یه دنیا شکـــ و تردید .... که می خوامـــ زنده باشم یا همین جا تمومـــ؟؟

شایــد زیاد سخت میــ گیرم و نگرانمـــ ...

شاید اینا همهـــ فقط یه توهم ِ که دارمــ زیـــاد به واقعیت نزدیکشـــون می کنم...

دارم تقاص اشتباهاتیـــــ رو میدم که هرگز مرتکبـــــ نشدمــــ

و اینا همه خواست خودمهــــ ،دارم محدود میشم به حصاریــــ که ساختمـــ

طی مدتی که مست بودمـــ ، خماریــــ کشیدم و نفهمیدم دارم فرقـــ می کنم....

و به دنیایــــــ نزدیک شدم که نابودم میکنهــــ ..

نابود....

 به یـــــ خلصه ایــــ رسیدم که اطرافم هیچ چیز نیستـــــ جز نابودی منـــ...!

درد می کشم و توی خونـــ می غلتمـــــ ...

باز هنرمند شدمــــ..... هنر عذاب.... هنر درد.... هنر گشنگیــــ

همشو حفظمــــ .... نقشــــ من همینهـــ.... انگار آرامشـــ جا خوش کرده تویـــ 

برق چشمایِــــــ که دور از من بسته میشهــــ  ....

روی آرامش تویـــ  ِ روی ِ اون ِ .... 

و منــ اینجا با حسرت.... سکوت میکنمـــ

کنار پنجره ، زیر بارونــــ ، خیال میــ بافم ....

دیگه از نابودیـــ نمیترسمـــــ.....!

وحشت از جاودانگیـــــــ دارم....

از جاودانهــــ موندن حسرت ها...

...ـــــــ...

باید به خیال بافیــــ ادامه بدمــــــ....!!

نقش من این ِ..... 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٦ساعت۱٠:٤٧ ‎ق.ظتوسط ندا | نظرات ()

نمیدونم چیزی باید گفت یا نه. از اون موقعی که زیر آفتاب استوایی کنار خیابون های به ظاهر آسفالت شده و مغازه های مثلا مدرن سر به زیر قدم می زنی و مواظبی پات روی سوسک های له شده و پوشک بچه های خیس و مچاله شده نره و هر از گاهی پاچه شلوارت رو می تکونی تا آدامس ها و ته سیگارایی که داره با خودش میکشونه بریزن زمین. کنار پیاده رو و زیر پل ها چشمت به لوله های بتونی تو خالی بزرگی می خوره که گردی و رنگ مخصوص به خودشون رو دارن. بارون و لجن و مدفوع سگ ها سایه روشنی روشون درست کرده. بعد توجهت به بچه گربه ای که با حسرت و ناامیدی دنبال یه حشره کرده جلب میشه و بچه های مدرسه ای که شاد و خندون روی لوله ها بازی می کنن. وقتی بغض و نفرت بهت فشار میاره که رد دودی که از داخل این ستون ها میاد رو می گیری و شک می کنی اون تو کسی خود سوزی کرده یا هنوز اونقدر نفس براش مونده که هم آغوش سیگارش بشه. همه کس و همه چیز خوب به نظر میاد. همه دنبال نون و آب اند. یا مثل سگ با شرف و کثیف یا مثل خوک پست و نجس. البته وضع این دو قشر فرقی هم با هم نداره. وقتی نون میشه گوشت مارمولک و آب پس مونده های سیل شب قبل. از کسی شنیده بودم " گدایی کن تا محتاج خلق نشوی " وسط این هیاهوی انسانیت و حقوق بشر و سگ و خوک،یاد آوری همچین جمله ای خندم انداخت. چون با تمام وجودم حسش کردم. این جمله برای خیلی ها یک شعار تا به رویا هاشون نزدیک تر بشن. نمیدونم هواش یا آدماش شدیدا حسی رو القا می کنه. تمیز و خوب و متفکر راه رفتن بینشون عذابه. مثل اینه که بخوایی بعد از سال ها از یه توهم جدا بشی و تمام اعتقادادت رو زیر پا بذاری برای نفس کشیدن و زنده موندن. جالبه که همین زنده موندن واژه ی کلیدی و پر ارزش این جماعته. زندگی کردن مساوی زنده موندن و تلاش نکردن برای مواجه نشدن با شکست رمز جاودانگی اینهمه حماقته. یه سوال از هزار تا سوالی که به ذهنم هجوم میاورد این بود که آیا مسولیت هرکس به آرزو هاش بیشتر از مسولیتش نسبت به سنت و اجداد و اطرافیان نیست؟؟ و من باز گیج میزنم از این سوال که " اصلا مهم چیه ؟؟" شاید دانشگاه من ....!

. . .

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٠ساعت٤:٥٩ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()


داشتم فکر می کردم آدما وقتی اوج می گیری ریز می بیننت... مثل وقتی

که تو از بالا بهشون نگاه می کنی... پس چه انتظاریه که درک کنیم همو و

به من حسادت نکنن...؟؟!

 
من اونجایی که اونا هستن بودم ، اما اونا تا به حال اینجایی که من هستم

رو نخواهند دید...!!


+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳۱ساعت٤:٤٧ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

 
 
 
هر شب یه روح مهربون میاد کنار تختم دست می کشه رو
 
 
مو هام ، آروم نگاهم می کنه، لبخند میزنه و از گوشه
 
 
 
چشمش اشک میاد… بهم میگه آروم باش من پیشتم، من
 
 
دوستت دارم ،تو برام مهمی، می فهمم که غمگینی، می دونم
 
تنهایی و این اصلا خنده دار نیست و تو نیاز به ترحم نداری و من
 
 
نیاز به دوست داشتنت ندارم… اما اون روح مهربون دوستم داره
 
،همش وقتی گریه میکنم با من گریه میکنه، اون مسخرم نمی
 
 
کنه ،اون وسط حرفام حرف نمیزنه، حتا خوب می دونه وقتی
 
 
سکوت می کنم باید ساکت شه … اون همیشه بهم میگه : "تو
 
 
نگاه نمی کنی که ببینی تو نگاه می کنی که حرف بزنی…" روح
 
 
مهربون خیلی آرومه. اون حسی نداره، غم نداره، شادی نداره،
 
دلتنگ کسی نیست، اون به هیچ چیز فکر نمی کنه، قضاوت
 
نمی کنه ،ولی با غم من همراه میشه، با گریم ،با شادیم، با
 
افکارم. اون گاهی خود من میشه… اون منو می فهمه، منو
 
جدی می گیره، زمانی که نخوام نگاهم نمی کنه، وقتی تنهایی
 
بخوام ترکم می کنه، انتظاری ازم نداره. روح مهربون فقط منو دوست داره… اما ببین! من دیگه نایی ندارم برای دوست داشتن
 
،من دیگه دارم می میرم زیر فشار بی احساسی ؛دارم رگ
 
افکارم رو می زنم ،داره استخوان هام آسیاب میشه، داره
 
چشمام بسته میشه، دیگه دلم برای خدا نمیسوزه ،دیگه موقع
 
بارون بهاری نمیشم، من یادم رفته مسافر چقدر اضطراب داره یا
 
پرنده ها چرا جفت گیری می کنن. حتا کنجکاو نیستم درد امواج
 
وقتی به بدن سخت و سرد ماهی توی سقوط از آبشار می
 
خورند رو درک کنم. برام جالب نیست طلوع خورشید توی
 
هفتمین روز سال. نصف کردن ماه توی خواب هیجان انگیز
 
نیست. دیگه لهجه غلیض مادر بزرگ موقع نماز خندم نمیندازه.
 
مهم نیست فنچ ها غذا دارن یا از گشنگی تخم هاشون رو
 
بخورن. من دیگه دلم سوراخ نمیشه، دیگه چسب نمی خوره،
 
دیگه نمی خونم : "یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب … "روز
 
شماری نمی کنم برای فردا. قسم نمی خورم به ساقی تنها. به
 
زمین و زمان فحش نمیدم وقتی بعد یه خواب طولانی تلاش می
 
کنم از روی تخت پاشم. یادم نمیاد طعم تلخ رو دوست داشتم یا
 
نه. حتا اصلا یادم نمیاد که تو مقبره ناپلئون بود که سرما تا مغز
 
استخونم نفوز کرد. من آلزایمر گرفتم… نمیتونم خاطره ای رو
 
کامل تا ته تعریف کنم، آخه همیشه وسط شک می کنم که
 
نکنه توهم بوده.! من کار زیاد داشتم با این دنیا ولی نمیدونم قرار
 
بود از کدوم شنبه شروع کنم، یا شیفت صبح بودم یا شب، من
 
که همش خوابم .نمی خوام توی تقویم روز پریود ماه پیشم رو
 
علامت بزنم، منی که توانایی خلاص شدن از درد های هفتگیم
 
رو ندارم دونستن به چه کارم میاد؟! قبلا به شکستن تخم مرغ
 
های مردی که روی پوست موز لیز می خوره می خندیدم ،امروز
 
فهمیدم اون یه گرگ دزد بود… روح مهربون میشه منم روح بشم
 
؟!دست بکشم رو مو های یه دختر بچه غمگین بگم عزیزم
 
مادرت نیست؟! عیبی نداره گریه نکن بزرگ میشی یادت میره..
 
……

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۸ساعت٩:٢٩ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()


یه انسان شریفی همیشه بهم میگه : " ریاضی که کاری نداره ، دو دوتا؟ چهار تا ! هندسه هم که سه گوش چند تا ضلع داره؟ زیست : هشت پا چند تا پا داره؟ فیزیک : فنر رو بکشی چی میشه؟"
اما وقتی بهش گفتم : " زندگی؟؟ " 
گفت : " سخته ، تنگه ولی بکن....!!! " 
به قول همون شخص شریف : "مشکلی نیست که آسان نشود / مرد آنست که هراسان نشود "

-------------


وقتی حالت نصف و نیمه خوب بود ، نصف و نیمه بد... منتظر یه اتفاق باش.... یا خوب, خوب ، یا بد, بد...!

 

-----------------


اینقدر دلم گرفته که می خوام ستاره هارو بکنم و زیر پام له کنم . بعد ماه رو نصف و تکه تکه اش کنم... دلم می خواد کره آسمون, شب رو بیارم پایین و دور تا دور خودم بپیچم. توی یه سیاهی مطلق سرمو بگیرم بالا و داد بکشم : " چرااااااااااااااااااااا ؟؟؟ "

-----------------


دلم می خواد اینقدر گریه کنم که دریا بشم... بعد ماهی....
بعد مثل یه نهنگ خودم و همه ی اشک هامو ببلعم و توی دستشویی بالا بیارم....

-------

می خوام مثل یه خروس سر و ته بشم و قد قد کنم... بعد انگشتم رو بکنم تو چشمم تا پرواز شروع شه. از اون بالا سیب بچینم و بفرستم واسه نیوتون... تا دلی وری اش اومد یکی بزنم تو سر خودم تا شبیه بشقاب پرنده هاپ هاپ کنم...!!!!

به کسی چه؟! دلم می خواد چرت و پرت بگم؟؟!

------------------

دلم می خواد هی لاعر شم.... لاغر و لاغر تر... تا ببینم اینهمه بغض رو کجا جا دادن..؟؟

. . . 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۱ساعت٤:۱٧ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

از  جایی می آیم

از جایی که بی تو بودم

یه فضای عمیق .... وسیع

یه دنیای وحشی

یه عشق نا کافی

کاش فقط چیزی نوشته میشد

یا من چیزی می خواندم

چیزی که جز نوشته روی سنگ

جز یادی از مرگ

باشد

یا نباشد... چه فرقی می کند؟!

پروازمان که رنگ و بوی اوج گرفت

 آسمان آبی ... سیاه.. خاکستری...

اصلا آسمانی نباشد... چه فرقی می کند؟!

برای ما که رد پایمان کنار ساحل دریا را خشک می کند

حتا کوه از هم بپاشد...

فرقی ندارد عزیزم...

ما با همیم.... با اوج دم خوریم.... در کهکشان غرقیم....

در عشق می غلتیم .... خیالم را تخت می کنی....

با جنونی که صحرا را آتش می زنی ....

فرقی نمی کند می آیم یا می روم....

یا از کجا می آیم ... یا می روم ....

تا مجنونم تو باشی ...

لیلی وار خواهم مرد ....

خواهم خواند...

خواهم نوشت...

خواهم آمد...

حتا خواهم رفت...

-----------------------------

تا با همیم فرقی نمی کند....

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۸ساعت٤:۱٠ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

آره.... این غم کده تعطیل....

از غم بگم که باز شده توی روز هام....

از یه درد که کار انگشتام رو ساخته....

از یه دل که کنار یه دنیا هوای بارونی گنگ مونده.....

.

.

.

آره... دلیل لبخند هام رو پیدا کردم....

غمی که باز شده توی روز هام...

دردی که کار انگشتام رو ساخته....

دلی که تنگه.... گنگه...

هوایی که بارونی...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت۱:٤٢ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

کم کم...

تخته می شه...

در این غمکده...

کمی بعد...

من....

خستگی هامو...

دفن می کنم...

زیر مهربانی های چشمان ات...

کمی آنور تر... نه کبوتری هست...

نه کبکی...

نه گنجشکی...

نه یاکریمی...

نه خروسی...

تنها... در قفس خود پرواز می کنیم...

چه بلند...

چه شاد...

چه زخمی...

.

.

کم کم اینجا تعطیل می شود...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۸ساعت٥:٤٠ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()

درون من چیزی پرسه می زند

چیزی شبیه یک حس

که بازی می کند

که له می کند چمن های جوانم

را زیر گام های کودکانه اش

گریه که می شوم

چتر باز نمی کند

خیس نمی شود

تنها پرسه می زند

تنهای تنها. . .

سیال و روان زمانی را به فکر...زمانی را به غم می گذراند

و باز جاری می شود در جنگلی بی روح که به اقیانوس می رسد

سوار پولک ها...روی موج... آزاد است

محو که می شود به درونم باز می گردم

چیزی
پرسه می زند. . .

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٤ساعت۳:۱٥ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()


غزل
چشم های توست!!
کاش حافظ چشم های تو بودم!!!

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٤ساعت۳:۱٠ ‎ب.ظتوسط ندا | نظرات ()