تنها نگاه
چقدر فاصله تنهاست .... هیچکدام ازما با آن نیستیم
آره.... این غم کده تعطیل.... از غم بگم که باز شده توی روز هام.... از یه درد که کار انگشتام رو ساخته.... از یه دل که کنار یه دنیا هوای بارونی گنگ مونده..... . . . آره... دلیل لبخند هام رو پیدا کردم.... غمی که باز شده توی روز هام... دردی که کار انگشتام رو ساخته.... دلی که تنگه.... گنگه... هوایی که بارونی... کم کم... تخته می شه... در این غمکده... کمی بعد... من.... خستگی هامو... دفن می کنم... زیر مهربانی های چشمان ات... کمی آنور تر... نه کبوتری هست... نه کبکی... نه گنجشکی... نه یاکریمی... نه خروسی... تنها... در قفس خود پرواز می کنیم... چه بلند... چه شاد... چه زخمی... . . . کم کم اینجا تعطیل می شود... درون من چیزی پرسه می زند چیزی شبیه یک حس که بازی می کند که له می کند چمن های جوانم را زیر گام های کودکانه اش گریه که می شوم چتر باز نمی کند خیس نمی شود تنها پرسه می زند تنهای تنها. . . سیال و روان زمانی را به فکر...زمانی را به غم می گذراند و باز جاری می شود در جنگلی بی روح که به اقیانوس می رسد سوار پولک ها...روی موج... آزاد است محو که می شود به درونم باز می گردم چیزی هیچ چیز ارزش از بین بردن فرصت شکستن این فرصت برای شکستنم را ندارد.....!! به خاطر حرف هایی که زدم گریه نمی کنم... دست هام می لرزید و می لرزه پام که... اما تمام روحم شاد تر و وحشی تر شد... برای کشتن سایم هم آمادم...! برای یه تاریکی محظ! تا توی کلی سیاهی یه دل روشن به آینده نشونت بدم...!! بدونی که دنیا هم تاریک بشه و سنگ بباره و زمین و زمان دست رد به سینم بزنند با همون خنده های عصبی تمام گناه های خالصانم رو به رخشون می کشم تا کور بشن و غیب شم...!! بعد می شم معجزه و می شیم افسانه...!!! ما از خون به ارث نمی رسیم...! دنیا پر از این معجزه هاست... برای همین شاعر ها سیاه قافیه می بندنش... *** گاهی احساس می کنی آماده ی رفتنی... همه چیز رو برداشتی.... مطمئنی و ایمان داری.... کفش هات رو پات می کنی...می خوایی راه بیوفتی که یکی پاشو می ذاره روی بند کفشت...! دقیقا همون جایی که شل گرفتی...! و هیچ کس به بند کوله بارت که محکم به جونت قفل کردی نگاه نمی کنه...! من رفنتی ام... دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه؟ با نیازی که رنگ می گیرد در تن شاخه های خشک و سیاه...؟ دل گمراه من چه خواهد کرد با نسیمی که می تراود از آن بوی عشق کبوتر وحشی نفس عطر های سرگردان... لب من از ترانه می سوزد سینه ام عاشقانه می سوزد پوستم می شکافد از هیجان پیکرم از جوانه می سوزد.... هر زمان موج می زنم در خویش می روم می روم به جایی دور بوته ی گر گرفته ی خورشید سر راهم نشسته در تب نور... من ز شرم شکوفه لبریزم یار من کیست ای بهار سپید؟ گر نبوسد در این بهار مرا یار من نیست ای بهار سپید...! دشت بی تاب شبنم آلوده چه کسی را به خویش می خواند؟ سبزه ها لحظه ای خموش خموش آن که یار من است می داند....! آسمان می دود زخویش برون دیگر او در جهان نمی گنجد آه گویی که این همه آبی در دل آسمان نمی گنجد... در بهار او ز یاد خواهد برد سردی و ظلمت زمستان را می نهد روی گیسوانم باز تاج گلپونه های سوزان را ای بهار ای بهار افسون گر من سراپا خیال او شده ام در جنون تو رفته ام از خویش شعر و فریاد و آرزو شده ام... می خزم همجون مار تب داری بر علف های خیس تازه ی سرد آه با این خروش و این طغیان دل گمراه من چه خواهد کرد...؟ -----------------------------------___________________------------------------ ساکت و آروم بازش کردم.... دست دلم رو شد.... همین دل که.... گمراه راه چشمات شده.... هر روز اینجا کسی قار قار می کند... یاد تنهایی ام می افتم ... و صدا می زنم.: Leading you down into my core… where I’m become so numb… Without a soul my spirits sleeping somewhere cold… Until you find it there and let it back home…. Wake me up… wake me up inside…. I cant wake up…wake me up inside… Save me….call my name and save me from the dark… Breath into me and make me real… Bring me to Life….! Frozen inside without your touch … without your love….. Darling! Only you are the life among the dead… I’ve been sleeping 1000 years it seems…. I’ve got to open my eyes to everything….! Wake me up…bid my blood to run… I cant wake up…before I come undone… Save me… save me from the nothing I become….! ------------------------------------------- تب دار شدم.... باورت داغ تر بر من باریده... این روز ها حال و هوام شبیه چشمای امی لی شده....! ------------------------------------- من را به زندگی بیاور.... خونم را به جریان بیانداز از شوقت... قبل از تمام شدنم... نجات بده من را .... از این هیچ که به آن تبدیل شدم..... ----------------------------------- . . . باور کن گلایه ای ازتو نیست.... وقتی ساختم فرو ریخت... وقتی یافتم دور شد... وقتی باختم دیدند... --------------------------------------------------------- از دست همه ی ستاره ها....!! آسمون بی مزه شد... کجایی؟ خاکی مون کنی...؟؟!!؟ عاشقانه نمی نویسم گلایه می کنم از اینهمه سخت گیری. از ساختگی بودن همه چیز. وقتی حرف می زنم جدی نمی گیرن و وقتی عمل می کنم…! بدون خودم چی می تونم باشم؟ بدون این فکر لعنتی!؟ بدون دنیایی که دارم چطور می تونم زندگی کنم؟ گله می کنم از بودن با جهالت آدم ها. خودمو قاطی کردم. خودم خودم رو فراموش کردم. و باز باهاشون در گیر می شم… داره یادم میره بچگی هام چقدر طبیعی غمگین بودم. انگار می فهمیدم چرا اشک ریختن شبیه بارونه. اما حالا نمی دونم که چرا می نویسم و چرا حرف می زنم و چرا اشک ریختنم شبیه بارون نیست… چند شب پیش یادم انداختی که دوستام همه توهمی اند! همه ی کسانی که دوستشون دارم رو خواب می بینم! همشون دوست های من هستن! آخه صمیمی تر از رویا با کی می تونم درد دل کنم!؟ حیف این روزا خوابم هم طبیعی نیس… امروز خندیدم. امشب یادم میره چطور میشه خندید. یک نوع جدید می سازم و اونطوری می خندم. فردا هم همینه… از بس خوابیدم قاصدک هام بین اشک ها و بالش ام مچاله شدن. چقدر طبیعی باد بازی می کردم. وقتی بچه بودم… چقدر مادرم را یادم بود… همه چیز رو فراموش کردم. از بس خواب ندیدم. آخه خوابم هم مصنوعی شده! یه مدته هر چند دقیقه از ساعتم خسته می شم . هی بندش رو عوض می کنم! ساعتم قهوه ای.. ساعتم سیاه .. ساعتم....... لعنتی عقربه هاش هنوز کار می کنه ! لعنتی هنوز درجا می زنه..!! این جا و اونجا نداره. هیچ جا بهتره! از من گرفته تا تویی که فکرم رو می خونی...همه ی ما یه حس داریم . اونم اینه که " کاش جور دیگه ای به دنیا می اومدیم؛ کاش هرگز کسی رو به دنیا نیاریم. " یا اینکه " اینهمه جنگ که آخرش صلح نیست. " یا حتا بعضی ها می گن" تلاش نکن تا شکست نخوری!" هروقت دیدی کسی شبیه من پیدا شد بگو تا خودمو بکشم! اگه هم نخواستی تو اونو بکش! یا بهش بگو من شبیه اونم تا خودشو بکشه! آخه دو تا "ندا" روی یه زمین و ده تا "ندا" توی جهان ... نمیشه!!! جا نمیشه!! عاشقانه نمی نویسم گلایه می کنم که چرا... ... ... . . . اه !! ولش کن! حرفام هم طبیعی نیست...!!! فقط بگو بال هایم کو!؟؟ . . . همیشه آرزوها را توی آغوش تو پیدا کردم..!/ دست هاتو باز کن برای رویای شبانه ی من/ که بی دنیای مهربانت خاکستری ترین آسمان میشود دلم بی آغوشی برای آرزو/ بی شبی برای رویا داشتن / همیشه خواستنی ترین دردی و بی نهایت ترین شادی! که در جز لبخندم منعکس نمی شوی / ساکت که میشوی خود بارانی..../ سقوط اشک هایت را دوست دارم / بگذار من - و نه خستگی هایم – بی شبنم در دلت باشم / تنهای تنها...!! . . . فکر آزاد.... ساعت بی کار... لمس آب...درد.. ضعف...حراج وقت... کمبود زمان.. .بیخیالی در صبر... عجله برای دویدن... سرعت کم... فکر درگیر... ترافیک خیال... بی نیازی.. متناقض...محتاج غرور... فکر آزاد... کوله بار... صدای سنگین... هوا بس ناجوانمراده گرم است... موج... بچگی...ساعت بی کار...زمان بی آزار... ابد... کنایه...درس بی علم... کتاب نیمه باز...تنها...ضعیف... فکر خسته.... ساعت شکسته... آب کثیف... قافبه... تنبلی... خورشید... وسوسه.... فکر خواب... ساعت بیدار.... سه نقطه.. . . . دیشب خوابیدم و در آغوشت بیدار شدم..... صدایت آرام.... انعکاس سکوت خسته ای از شب بود.... تنهایی هایمان را ستاره کردی.... درد را به دنبالش..... روشنمان کند و نیستی را آغوش کشد..... جای پایش کهکشان ماست.... تاریک اما بی نهایت.... عاشقانه با نمایی از ذوب شهاب ها.... دیر وقت که شد پرواز می کنیم.... ! ------------------------------------------------------ چه رویایی....!! خورشید که تابید تاریکی پلک های مستم.... .............. لرزید......! چشم باز کردم فاصله رو به رویم بود......!! دنیای من اینجا بارونی..... امشب یادم افتاد چقدر قطره هارو دوست داریم..... و سقوط رو خوب بلدیم..... متلاشی که شدیم اقیانوسی به اندازه ی آسمان...... به اندازه ی ماه.... وسیع شدن رو از ما یاد گرفت.... جرقه که زدیم.... دریا ...... هوا.... خاک..... آتش رو تجربه کرد....... توی رگبار باریدیم و قطره ها گم شدن ...... --------------------------------------------------------------- ولی حیف....!!! کاش امشب با تو برف بازی می کردم.....!!! پاییزم زیر برف...... دلم سرما می خواد..... توی این گرما ...... دستای یخ زدم چه معنی میده ......؟!! --------------------- می گذارم نور ها بوزند….. دیواری تنم را خط می زنم…. منی در من شیطنت کند …. خط خطی شده….. نوری دوباره بنویسدش……… حضورم جایم را بگیرد….. تو را می شنوم و اشکال در هم می خزند…… میان یک آبی…. پرواز یک قو…. لاله های روی آب….. مزه داشته باشد….. خوبه حتا تلخ……….سیاه….. چاله….. خوبه حتا بی تو……. یادت همیشه شیرین است….. خوبه حتا با تو….. بودنت همیشه حضور است….. همه چی خوبه حتا بی ما….. روحمان همشه وجود است……. شمع من سوراخ است..... به اندازه ی پاییز هایی که آرزو هایم ریخت..... و زرد شد سایه ام و غروب هایی که تمام روز دیدم..... حال که سوختم تمام..... ببار بر خاطره ها..... ببار... آسمان ساکت شده.... ابر تمنای خاک را آغوش دارد..... با حصار هایی از فکر..... از من مزرعه ای بساز سوخته..... حواسم را پرت لغزش ماهی از کف پوچ زمانه بکن..... یک بار پرواز.... یک بار مرگ.... دو دیوار و یک در رو به بن بست.... سقفی که آسمانم شد.. آسمانی که آوار شد....... قایقی شیشه ای ساختم...... انداختم به رود..... کف آن خاک و هوا را دیدم..... ته راه نور و صدا..... یک بار دیگر مرگ..... ------------------------------------------------ واژه هایم می دوند.... توی خیابان های خلوت...... واژه هایم می خندند...... به واژه های کنار پنجره...... ------------------------------------------------- انگار حلزون به دنیا آمدم...... کند و آهسته لبه ی تیغ را ....... تر کنم.... نرم کنم.... طی کنم...... من اینهمه ساکت....؟! فرار از باران.....؟! نم خاک و آفتاب سوخته.....؟! تنی نرم و صدفی هفت رنگ.....؟! ........................... بال هایم کو.....؟! وقتی ساکتم...فقط زوزه نمی کشم... همان لگد ها به پهلو و شکم ام.... ولی ساکتم... جایی می روم که سگ ولگرد را نخوانده باشند .... -------------------------------------------------------------------- آخر امیدوار تر از من که بود؟ که می نوشت هیچ چیز ارزش اشک هایت را ندارد؟ امشب سر خودم داد کشیدم..... "دیوانه! اشک هایت غارت شد..!! باز هم سردرد!؟ --------------------------------------------------------------- هنجره ام توی گلو جامانده..... فریاد ها و هق هق ها که هیچ...! زمزمه هایم را چه کنم...!؟ --------------------------------------------- به حرفام باید بخندی..... خنده دار تر از این نمی توانم افسرده باشم.....! --------------------------------------- تا کی تقطه بگذارم جلوی کلماتم؟ چرا کسی حرفی نمیزنه؟ ------------------------- تا روزی که فردا نداشته باشم به این زمین می خندم..... اشک هایم را تو ببوس.....! ------------------------------- این خود گمشده لیاقتش نحسی بوده تا الان همان نقش اول تاتر برشت....! ----------------------------------------------- وقتی تمامم را خواندی بسوزانم..... دود که سیاه تر از این زندگی نیست...!! ---------------------------------------------------- راستش را بخواهی حدس می زدم روزی آناکارنینا سرم را بشکند! احتمال تولستوی هم می دانست... کاش بیشتر می نوشت تا چشمم هم کور شود....! دستم را که می دانستم نجوم خرد می کند! ولی جالب بود... نه "دگانی" نه "تالبوت" نه " شریعتی" نه "مک هیل" نه " تولستوی" نه " آن جلو" نه "کافکا" ونه آن زن چاق و پرزور(!) دستی را که قلمم به آن عادت دارد را حتی نگاه چپ هم نکرد....! شاید همه می دانند که با همین دست توی دهنشان می زنم...!! ----------------------------------------------------------------------------- اگر گریه کنم سیل از سیاه چاله ذهن ها می گذرد...... نمی خواهم اشک هایم تیره بشوند...! فعلا می خندم..... ---------------------------------- ولی کاش می فهمیدی خنده هایم طعم دارد..... که وقتی بچشی دیگر قهوه صبح برایت تلخ نیست... ----------------------- تمامم را که خواندی بسوزانم....... ---- --- -- خونم را آیینه کن......... تپش هایم شفاف تر.... زلال شد مرگ..... چه باد شوری....! هنوز مترسک زنده ست....!
-----------------------------------------------------------
تو خود اذان بودی.... تو آن مرد مومن ... که جزیره ای بودنم را مهربان ، آفتابی کرد.... سجاده ام دریا شد...... به روی قبله ی حوادث و زمان ...... وضو می گیرم با دود خیابان های غریب...... و دعای معجزه می خوانم.... سطح من فاصله.... شن های فضا را می بلعیم..... حرص مرواریدی..... که تا ابد پنهان است.... که صدف را به زنجیر طلا نفروخت......
-------------------------------------------------------------------------
شنیدم که خاک اسیر قلعه ای مردابی..........صدایم زد شنیدم زجه ی سنگ ها را ..... : این بار باد را کدام طرف دستور دادید؟! باران را چند قطره؟! خوبی را چند برگ؟! ستم را چند قرن؟! کودکی ام ساده و ساکت...... رو به یک آفتاب....... مگر می شود پشت ابر باشی....؟! باز پرنده شد ............ باز آواز خواند و قهقهه زدم زیر بار یک تگرگ....... باز سردرد سگی بعد از عرق سگی اش........ یک بار کنار آیینه بایست....... صورتم هم در این تکه های خرد شده پوچ نگاهت می کند.... چقدر زیاد دست و پا زدیم...... نفهمیدی تو خود من هستی و من بیخود از خودم...... خواهشا کامل بباز...... قول میدم برایت دست بزنم....!! آن روز که لمسم کردی... اوج گفتم از کنارت........ تا مرا ندیدی غیرتت گل کرد....؟! اگر خواستی برگرد..... من همین جا ، زیر خاطراتمان......... قدم بعدی را برداری..... خسته تر می شنوی صدای استخوان هایم را....... فرق کردی..... قبل از اسمت یک "دوباره " آمده...... ببین! نه تو توئی ...نه من منم..! باز هم اگر خواستی برگرد.... من حرفی ندارم....!!! چه کلاه گشادی سر جمله هایم رفته این روزا ....... وقتی لحظه ها شال می بافد...... کلاه را اشک ما خیس کرد.... چه خوب بود روز های آفتابی....... خورشید می بارید...... واژه ها خسته شدن وگرنه من هنوز از تو می گم با در .....دیوار...... زمین ..... سایه..... آب.... بچه گل فروش سر چهارراه...... بیت های فروغ............ جیرجیرک..... سادگی.... فاصله.... غم.... ............ حیف واژه ها خسته شدن..... زیر پامون خش خش برگای زرد..! مث دوستیمون هوا خیلی سرد.... یادش به خیر...!!! زندگی با تو........ خوش به حالت ... آنقدر می دانی که آنقدر می دانم که بفهمم.... کدام می داند ..و کدام به قدر تو می فهمد.... دلم آشفته ست.......... مثل مو هایم....... کمی آهسته تر بران خاطره هایمان را........... وقتی به آدمی تعظیم نکردم رانده شدم.......! من سیبی نچیدم.........! این قدر بهشت را توی سرم نزن........! آن را تو از دست دادی....... ! زمین هم مال خودت........! جهنم را من ساختم......! تو در آتش من خواهی سوخت....! تنم را ببین...! از گناه بترس....! -------------------------------------------------------------------------------------------- نقشم را خوب بازی کردم؟! آخر تو که میدانی....! یاغی را شیطان و آتشین باور دارند....! بگذار باز هم خواب جهنم ببینند.......! لذت میبرم......از حماقتشان.....! خودشان هم لذت میبرند........! ---------------------------------------------------------------- * خوب که چی؟ زندگی رو پوچ تر از این ندیدم که بنویسم....!
پرسه می زند. . .
گونه هایت را لمس می کند
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد !
کاش مرا باد می آفریدند
همانقدر بخشنده و آزاد
... و کاش قبل از انسان بودنت
تو را برگ درختی خلق می کردند ؛
عشق بازی برگ و باد را دیده ای ؟!
در هم می پیچند و عاشق تر می شوند.
به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشق بازی برگ و باد بسته اند
کو کو ؟؟!
----------------------
توی آینه ی اتاقی دختری رو می بینم .... هرشب نزدیک صبح.... مو هایش را بسته و گاهی هوا رو نفس میکشه.... و من بی هیچ احساسی نگاهش می کنم....
بی هیچ احساسی.....!!
تو خوبتر از آنی که گلایه ای از تو باشد...
گلایه ازخودم و ویرانه های قلب خودم است که ذره ذره فرو می ریزد....
و اینک احساس می کنم جز ویرانه ای از من باقی نیست....
که اگر اندکی امید درمن زنده شد به یمن قدم تو بود ، باورکن....
به جان تو سوگند ازتو گلایه نیست....
اگر بگذاری و بگذری....
آمدنت درست به موقع بود....
آمدنت مثل نزول پیامبر برقومی ازدست رفته بود....
درست به موقع بود...
شب هایی که طلوع کردم...... بیداری هایی که خواب دیدم..... تولد هایی که جنین ماندم.... شبی که سقوط کردم به خاک..... و کیک هایی که شما خوردید.....! مبارکتان باد.....!!
------------------
امسال شب تولدم حس خوبی داشتم.......... چند سال بود که از هدیه ها دلخور بودم....... من ناشکر نیستم.... دلقک هم نیستم..... همیشه از خودم راضی ام..... چیزی که هستم رو دوست دارم...... ولی کاش جای ساکت تری چشم باز می کردم..... کاش بدون دل درد های مزخرف و سر درد های سگی........... فقط یک شب...! به خدا فقط یک شب....! خیالم رو خواب نمی دیدم..... به اون روز که فکر می کردم ...... فراموش کن.....
------------------
بیا تولدمون رو شب دیگه ای جشن بگیریم.... دو نفری.....شیرینی با من..... سه تا شمع هم بیار..... دوتاش رو میذاریم تا آخر بسوزه یکیش رو با هم فوت می کنیم....!


!!!

| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

